نام فیلم : پروژه جادوگر بلر
کارگردان : دانیل مایریک ، ادوارد سانچز
بازیگران : هیتر داناهیو ، مایکل ویلیامز ، باب گریفین ، جیم کینگ
خلاصه داستان : در اکتبر 1994 سه دانشجوی فیلمساز ، به برکیتزویل در حوالی مریلند می روند
که پیش تر بلر نام داشت. هدف آنها ساختن فیلمی درباره افسانه جادوگر آن منطقه برای پروژه
پایان سال تحصیل است...
سه دوست ، یک دوربین ، جنگلی بی پایان و سرد
قبل از آنکه به خود فیلم بپردازم باید درباره تاثیرات آن صحبت کنم. فیلم پروژه جادوگر بلر انقلابی بود
در سینما هم از لحاظ تکنیک و هم از لحاظ گویش داستانی و به نوعی احیا کننده سینمای ترسناک
(نه به معنی مبتذل کلمه) و کم کم آن هیولاهای مسخره و کم رمق این ژانر که از مد افتاده بودند و
این ژانر به جای اینکه تماشاگر رابترساند به نوعی او را به خنده می انداخت اما این فیلم تمام قواعد
ژانر را شکست راه فرعی که برای جلب مخاطب استفاده کرد به خوبی به ثمر نشست و تبدیل به
اثری یگانه و فوق العاده شد.
در اینکه فیلم بیننده را از صندلی اش هنگام تماشا جدا می کند و به درون خودش می برد هیچ
شکی نیست. فیلم پروژه جادوگر بلر به قدری ماهرانه با مخاطبش ارتباط برقرار می کند که بعد از
چندین دقیقه که از مدت زمان آن می گذرد تماشاگر در اینکه دارد یک فیلم سینمایی می بیند یا
مستند به کلی شک می کند و کاملا آن احساس سرما و ترس درون فیلم به او منتقل می شود.
تکنیک دوربین روی دست کاملا در فیلم جواب می دهد و این تکنیک در سراسر فیلم در پیشبرد
هدف کمک می کند ، استفاده نکردن از موسیقی نیز در انتقال حس مستند گونه کل ماجرا نکته
مهمی بوده که کارگردانان آن را به خوبی متوجه شده اند.
حرکت های دوربین برعکس نمونه های اغراق شده دیگر فیلم ها اصلا آزار دهنده نشان نمی دهد
(چون به جا از آن استفاده شده) ، طراحی صحنه در حس بی انته بودن جنگل کاملا موثر است ،
بازی سه بازیگر اصلی در خود کمترین اغراقی ندارد که اگر اینطور بود موقعیت کل فیلم به خطر می افتاد.
این فیلم خیلی بهتر از فیلم هایی است که می خواهند زورگی به تماشاگر حس مستندوار بودن
بدهد عمل می کند و در مرتبه خیلی بالاتری نسبت به آنها قرار می گیرد.


نام فیلم : داستان استریت
کارگردان : دیوید لینچ
بازیگران : ریچارد فارنزوورت ، سیسی اسپیک ، هری دین استنتن ، اورت مگیل
خلاصه داستان : آلوین ری استریت پیر مرد هفتاد و سه ساله ای اهل لونز ایالت آیوا ، وقتی
میفهمد برادرش در بستر مرگ است ، می خواهد برای آخذین بار او را ببیند. اما چشم هایش ضعیف تر
از آن است که تواند رانندگی کند. سرانجام آلوین با ک جور ماشین چمن زنی سفر خود را آغاز می کند.
چه چیزی باعث میشه یه پیرمرد 73 ساله ، 317 مایل رو با یک ماشین چمن زنی طی کنه؟
خودش جایی از فیلم میگه که این کار رو برای زیر پا گذاشتن غرورش انجام میده ، البته این پاسخ
قانع کننده ای است اما می توان به فراتر از آن هم فکر کرد به نظر من او (آلوین استریت) این کار را
برای عشق به جاده ، عشق به بودن و آن تک لحظه خنده برادرش انجام داده است.
در طول سفر آلوین با آدم های مختلفی بر می خورد ( آن دختر که از خانه فرار کرده ، آن
جوان های دوچرخه سوار ، آن زن و شوهر مهربان ، آن پیرمرد که مثل خودش در جنگ بوده ، آن
دو قلوهای تعمیرکار ، آن کشیش و دست آخر برادرش ...) که هریک از آنها می توانند با اندازه خود
آلوین مصیبت کشیده باشند و دیوید لینچ چه عالی در همان زمان های کمی که با این
شخصیت های فرعی رو به رو هستیم یک حس نزدیکی و درک کردن آنها را برای تماشاگر ایجاد می کند.
اما خود من به شخصه با دختر آلوین یعنی رز خیلی راحت ارتباط برقرار کردم ، آن نگاه های
معصومانه ، آن لکنت زبان به یاد ماندنی و آن خنده های ریزش هنگامی که پدر به او می گوید که
می تواند 100 سال زندگی کند.
در کل در این فیلم هیچ شخصیت سخت و دشواری وجود ندارد که نتوان با او ارتباط برقرار کرد.
داستان و روند فیلم به قدری مجذوب کننده و زیباست که تماشاگر را محو تماشای خود می کند.
استفاده از موسیقی متن در هنگام حرکت در جاده به زیبایی صورت گرفته.
سکانس پایانی ( که واقعا جز بهترین سکانس های سینماست!) در خود نوعی شور و عشق را
پنهان کرده که واقعا تماشاگر را از دیدن این فیلم عالی راضی می کند.
سکانس اعتراف به کشتن یک سرباز خودی در کافه هیچگاه از یاد نمی رود.
وقتی تیتراژ انتهایی فیلم می آید ذهنت مشغول خیلی چیزهاست ، رز که کنار پنجره در فکر
بچه هایش است ، آن زن که گوزن ها را زیر می گرفت آیا باز هم بلایی سر گوزن هایی که
دوستشان داشت می آورد ، آیا آن دختر تنها به پیش خانواده اش باز می گردد و آیا باز لایل و آلوین با
هم نظاره گر آسمان پر ستاره می شوند...
.........................................................................................................................
این هم متن ترانه جدید استاد محسن نامجو با نام "دهه شصت" البته موقع خوندنش مدام
صدای محسن نامجو رو تو ذهنتون تداعی کنید تا حسابی کیفور بشید:
روزی که خرید مادر کیف مدرسه، قرمز، چمدانی، کلاس اول، با کلید
روزی که سخت حل می شد اصل هندسه، دبیر همدانی، صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجبست بر تو، پای نشئگی
روزی که رفت بر باد
روزی که داد بر باد
شهر کلان که روزی، علیآباد باد
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
تا باد چنین باد، داد و بیداد که تا باد چنین باد
روزی که خطکش تصویری شکست میانهی تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صوراسرافیل بود
روز درک تضاد، تبعیض، تفاخر، ترجیح
روز لکهی آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی باد، علیآباد
روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعهی سخنان نوآموخته
روز تعریف پرهیجان فیلم هندی
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که درّید پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته، ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود، یک به جنگ میرفت، از دو «واتو واتو» آمد
روزی که رفت بر باد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علیآباد باد
روزی که رهبر، نوجوان تانکخورده بود
روزی که آستین کوتاه، لگد میان گرده بود
روزی که ریش
روزی که زیر بغل پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کِرک بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علیآباد باد
روزی که چمران بر پارکوی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یکبانده شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشتساله کنار حضرت معصومه خوردماش، مادر خریده بود
سبز بود، سونآپ بود
روزی که شهوت هنوز در حومهی شهر بود
روزی که در استعارهی فلک، قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام میشد، هر هفته جمعهها غروب
روزی که آخرین لذت، «گزارش هفتگی» بود
روزی که رفت از یاد
روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی، علیآباد باد
روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تختنرد بود
تنها حلال باری این رنگ و روی زرد
تنها حلال افیون و گرد بود
روزی که پایان بود، پادگان بود
تهران نبود، خیابان دشت آزادگان بود
طراحی کتکولریتس، قدسی قاضی نور
خشم شدید برف روب فقیر، روح جهان کارگری، پلهی عبور
انگشت یخ زدهی پسر روزنامه فروش
یخ شکسته با اشارهی انگشت
عقده به تیراژ پنج هزار تا
از آسمان میکروفن می بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً
«دختر بهنام نل»
در های و هوی شهر
در جستجوی عدن ابد، پارادایس بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
یا موهای منفصل از گردن پدربزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عین چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط، مرسی مرسی مرسی مرسی
نام فیلم : مرد سوم
کارگردان : کارول رید
بازیگران : جوزف کاتن ، استاد اورسن ولز ، آلیدا والی ، ترور هوارد
خلاصه داستان : در روزهای پس از جنگ جهانی دوم ، یک نویسنده آمریکایی داستان های عامه
پسند وسترن به نام های مارتینز به دعوت دوستش هری لایم به وین اشغال شده می رود ، اما
به محض ورود می شنود که هری در یک تصادف اتوموبیل کشته شده است ...
کار درست کدام است ؟؟؟ خیانت یا عدالت ؟؟؟
این شاهکار مسلم از آن دست فیلم هایی است که کافیست برای هر کدام از سکانس هایش
شیفته اش شد ، چرا اینقدر راه دور برویم ، مگر می شود
سینما دوستی فقط برای اینکه 20 دقیقه استاد اورسن ولز را ببیند ، این فیلم را از دست بدهد؟
نابغه سینما ( اورسن ولز ) در این فیلم به همه نشان می دهد که نه تنها در کارگردانی و
فیلمنامه نویسی استاد و خبره است بلکه در فن بیان و حالات صورت که در بازیگری جز ارکان اصلی
است نیز بی رقیب جلوه می کند.
گویی هر دیالوگی از او (اورسن ولز) در سراسر فیلم بیان می شود گوهر جاودانه ای در تاریخ
سینماست.
به طور مثال آن حرکت نرم دوربین هنگامی که او و کاتن از چرخ و فلک پیاده می شوند و تصویر بسیار
آرام به صورت او نزدیک می شود و او می گوید : " در ایتالیا 30 سال تحت حکومت خانواده بورژوا
همه جا قتل و وحشت و خونریزی بوده ولی میکل آنژ هم به وجود اومد یا لئوناردو داوینچی و یا در
سوییس محبت برادرانه. اما 500 سال موکراسی و صلح که بعد از اونها بوده چی اورد؟ فقط
ساعت سوییسی!"و یا هنگامی که در آن چرخ و فلک که گویی داستان زندگی خود هری لایم (ولز)
هم بی شباهت به آن نیست وقتی از داخل اتاقک چرخ و فلک به بیرون نگاه می کند و می گوید :
"دیگه این دنیا واسه قهرمانی نیست ، قهرمان مال داستان هاست" و ...
حضور ولز در نقش جاودانه هری لایم به قدری قدرتمند است که بازی همه بازیگران را تحت شعاع قرار
می دهد ، حتی در هنگامی که در تصویر حضور ندارد گویی سنگینی وجودش در سراسر فیلم حس
می شود به گونه ای که حتی هیبت او از دور هم تمام صحنه را می پوشاند !
فیلم مرد سوم به قدری خوب و درست پرداخت شده که حتی اگر از عنصر موثری مثل ولز هم
فاکتور بگیریم باز هم حرف های زیادی برای گفتن دارد.
کارول رید به همراه تصویر بردارش به قدری استادانه وین بعد از جنگ را نشان می دهد که تا مدت ها
در یاد می ماند ، شهری زنده اما آشفته با خرابه هایش و پلیس هایی که حتی خود نمی دانند
چه مقرراتی دارند با آن تصاویر کج و قاب های غیر طبیعی اش وحشت حاکم در سراسر فیلم را به
نحو احسن به تماشاگر منتقل می کند و موسیقی تمام نشدنی نیز به خوبی در این امر تماشاگر
را همراهی می کند.
اما باز هم با همه این اوصاف تصور فیلم مرد سوم بدون اورسن ولز به هیچ عنوان قابل درک
نیست هنگامی که با زبانش می گوید : " هنوز هم به خدا اعتقاد دارم ، پیر مرد" اما گویی این جمله را
با چشمانش بیان می کند.
.................................................................................................................
اینم یه آهنگ از استاد بزرگ موسیقی باب دیلن حتما دانلودش کنید موضوع این آهنگ
(البته از نظر من با موضوع فیلم مرد سوم خیلی شباهت ها دارد) دانلود نکنی از دستت رفته
متن ترانه:
Blowin In The Wind
How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, n how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
Yes, n how many times must the cannon balls fly
Before theyre forever banned?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.
How many years can a mountain exist
Before its washed to the sea?
Yes, n how many years can some people exist
Before theyre allowed to be free?
Yes, n how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesnt see?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.
How many times must a man look up
Before he can see the sky?
Yes, n how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
Yes, n how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.
![]()
سلام دوستان ...
امروز شماره ۴۰۰ مجله فیلم رو گرفتم ، از اون شماره ها بود که وقتی میشینی پاش از اول تا آخرش
رو یه نفس میخونی بدون اینکه گذر زمان رو احساس کنی...
این ویژه نامه مجله فیلم درباره بهترین فیلم های عمر منتقدان ایرانی بود و کلی لذت داشت خوندنش
همراه با تعجب و خیلی چیزهای دیگه و مثل همیشه خواندن این فهرست ها جذاب است ...
راستش من وقتی مجله رو گرفتم بدون اتلاف وقت به سمت خونه دویدم ، رفتم تو اتاق در رو قفل
کردم ، آهنگ های محسن نامجو رو گذاشتم و شروع کردم به خوندن فهرست منتقد ها و دنبال
یک اسم بودم ، آیداهوی خصوصی من...
وقتی برای بار دوم تمام فهرست ها رو چک کردم یه حالی داشتم ، این فیلم جزء فیلم های مورد
علاقه هیچ کدام از منتقد ها نبود ، نه جزء ده تا ، نه بیست ها ، و نه صدتا ...
همون موقع داشت موسیقی (( زلف در باد )) نامجو پخش میشد ، رفتم تو خیال و به این فکر کردم
کاشکی منم یه روز یه منتقد بزرگ بشم و تو این مجله ها راهم بدن و توی این نظر سنجی ها
اون وقت داد میزنم و میگم من عاشق آیداهوی خصوصی من هستم ولی چه فایده ، افسانه ها
زیبا هستند زیرا واقعیت ندارند واقعیت زیبا نیست ...
اینم لیریک موسیقی فیلم آیداهو :
Deep night, stars in the sky above
Moonlight, lighting our place of love
Night winds seem to have gone to rest
Two eyes, brightly with love are gleaming
Come to my arms, my darling, my sweetheart, my own
Vow that you'll love me always, be mine alone
Deep night, whispering trees above
Kind night, bringing you nearer, dearer and dearer
Deep night, deep in the arms of love
Come to my arms, my darling, my sweetheart, my own
Vow that you'll love me always, and be mine alone
Deep night, whispering trees above
Kind night, bringing you nearer, dearer and dearer
Deep night, deep in the arms of love



